امروز کل زمانی که تولا سر کار بود پیشش بودم.

نگاهش میکردم.

کتابی میخواندم و گوشه شهرکتاب کز کرده بودم.

گهگاهی میامد و به من سر میزد.گفت حوصلت سر رفت نه؟ ببخشید تروخدا»

فقط لبخند میزدم و از دیدنش حین کار مورد علاقه اش لذت میبردم.به معنای واقعی کتابدار است و کتاب میشناسد و مشتری میغهمد.

برایش خوراکی میخریدم تا بین کارش بخورد و انرژی اش نیافتد.

تا ده و نیم شب نگاهش کردم.کارش که تمام شد به گیم‌نت رفتیم و بیلیارد بازی کردیم.

خستگی از سر و کولش میبارید ولی ماند تا دوازده شب باهم بازی کردیم.

رساندمش خانه

به خانه آمدم و تا الان به تمام روز فکر کردم.


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

مدیریت فرهنگی فروشگاه پارس آنلاین فصل پنجم زندگی درباره چاپ دانلود کتاب و جزوه drtajmil محسنین کار mohseninkar قرآن یگانه نشانه کامل ایمان کلمه به کلمه Donyayeh Amoozesh